بابا نوئل با سرعت 5 هزار و 800 متر بر ثانیه می تواند تمام هدایای خود را تحویل دهد!
مهندسان یک شرکت مهندسی مشاور در سوئد با انجام محاسبات جالبی نشان دادند که اگر بابا نوئل بخواهد در مدت 48 ساعت در حدود 2 میلیارد و نیم هدیه خود را به مقصد برساند باید با سرعت 5 هزار و 800 کیلومتر بر ثانیه حرکت کند!
جشن های پایان سال میلادی برای پیروان دین مسیحت به خصوص کودکان همراه با دریافت هدایایی که بابا نوئل می آورد، معنا پیدا می کند.
به تازگی مهندسان Sweco ، شرکت مهندسی مشاور در سوئد همزمان با نزدیکی به روزهای پایانی سال و آغاز جشن های کریسمس در اقدامی جالب محاسبه کرده اند که چگونه بابا نوئل می تواند تمام هدایای خود را به کودکان مسیحی تمام دنیا برساند.
نتایج این محاسبات نشان می دهد که اگر بابا نوئل بخواهد با ریش سفید و لباس قرمز به موقع هدایای خود را به کودکان مسیحی تمام دنیا برساند، باید با گوزن های خود با سرعت 5 هزار و 800 کیلومتر بر ثانیه حرکت کند.
به اعتقاد این مهندسان، بابا نوئل باید خانه ای در کشور قرقیزستان در آسیای مرکزی داشته باشد و تنها در این صورت است که می تواند تمام هدایای خود را به موقع و در مدت 48 ساعت به کودکان برساند.
براساس گزارش روزنامه USA Today، آندرس لارسون، یکی از مهندسان شرکت کننده در این تحقیق کاملا جدی که با انجام محاسبات دقیق ریاضی انجام شده است، اظهار داشت: "ما محاسبه کردیم که در تمام دنیا بطور متوسط در هر کیلومتر متر مربع 48 خانواده زندگی می کنند و بطور متوسط فاصله هر خانه با خانه بعدی 20 متر است. بنابراین اگر بابا نوئل از قرقیزستان برخلاف چرخش زمین حرکت کند، 48 ساعت زمان دارد که بتواند تمام هدایای خود را به مقصد برساند."
در این سفر طولانی بابا نوئل برای رساندن هدایای خود باید 2 میلیارد و نیم مرتبه توقف کند و در هر توقف باید در مدت 34 میکروثانیه هدایای خود را تحویل دهد.
منبع:خبرگزاری مهر
سلام بزرگمرد!
نمی دانی هر سال که به این روزها می رسم،چگونه با ثانیه ها دعوا می کنم...
چگونه بی قراری می کنم و آسمان را محل وصل نگاهم قرار می دهم....
ای بزرگمرد!
نمی دانی این دل چندین سال است که شوق پرواز دارد اما.....
مرد 90 ساله ی تاریخ!
کاش بودی و همه ی ثانیه ها شهادت بزرگی ات را می دادند و همه ی عالم می شنیدند ....
روزگار ما خلاصه شد در نان خشکی که تو می خوردی...
زمان خلاصه شد در لیف خرمایی که تو می بستی....
دل های ما خلاصه شد در وصله ای که تو می دوختی....
مرد تاریخ ساله....مرد حافظ و محافظ قرآن کریم!
تو بودی و آیه آیه یکتا را نمایان کردی
و یکتا سوره سوره بزرگی ات را ساخت.
ای بزرگمرد!
کاش ثانیه با من راه می آمد...کاش زودتر بودم...کاش از دل بزرگت مرهم روی دردهایت می گذاشتم....کاش بودم و لحظه به لحظه با مصیبت هایت دعوا می کردم....
مرد تاریخی آسمانها!
حال که پناهم بی پناهی دنیاست،خدا را در آسمانها و زمین می خوانم....برایت هق هق گریه سر می دهم و از یکتای آسمانها می خواهم که پناه هق هق های بی پناهم باشد.....!
خدایت بیامرزاد....!
سلام. حتما اهالی فیزک می دونن که استیون ویلیام هاوکینگ بزرگترین فیزیکدان قرن در تیر ماه 86 به اصفهان میاد....پس دیگه این خبر رو detail نمی کنم.
این مطلب پایینی رو چندین وقت پیش در روزنامه ی کیهان خوندم و به این فکر بودم که اینجا بنویسم تا اینکه امروز وقت کردم.با احترام تقدیم به اهالی نجوم.
کشف ستاره ای به عمر جهان
دانشمندان به تازگی موفق به کشف پیرترین ستاره جهان شدند، ستاره ای که تقریبا پا به پای جهان عمر کرده است.
بنا به محاسبه ی دانشمندان، 13.7 بیلیون سال از عمر جهان می گذرد.با این حساب پیدا کردن ستاره ای با سن 13.2 بیلیون سال بسیار شگفت انگیز به نظر می رسد.این بدان معناست که این ستاره پیر مدت زمان کمی پس از انفجار بزرگ به وجود آمده است،یعنی تنها چند صد میلیون سال از "جهان ما" کوچکتر است.
این ستاره کهنسال که به تازگی توسط رصدخانه ی اروژایی جنوبی وی ال تی کشف شده است،HE1523-0901 نام گذاری شده است.ستاره شناسان با مشاهده چنین ستارگانی می توانند پیش بینی کنند که به ستارگانی کهن سال نگاه می کنند اما چگونه می توانند سن این ستارگان را به این دقت محاسبه کنند؟
تاریخ گذاری و تعیین سن ستارگان بسیار مشکل به نظر می رسد.نحوه ی کار دانشمندان بسیار شبیه به کا باستان شناسان است. باستان شناسان برای تاریخ گذاری اجسام کشف شده در حفاری ها،از شیوه ی موسوم به رادیو کربن استفاده می کنند و با به کار گیری ایزوتوپ های کربن،سن وسایل پیدا شده در حفاری ها را تعیین می کنند.
ستاره شناسان برای تعیین سن این ستاره با استفاده از رصد خانه وی ال تی،فراوانی عناصر گوناگون رادیواکتیو مانند اورانیوم و توریوم را در اطراف ستاره اندازه گیری می کنند.این عناصر رادیواکتیو برای ستاره شناسان در حکم ایزوتوپ های کربن است برای اثار باستانی هنگامی که یک ستاره شکل می گیرد عناصر رادیواکتیو شروع به فروپاشی می کنند و به ناصر سبک تر تبدیل می شوند.با دانستن آهنگ فروپاشی و همچنین اندازه گیری دقیق میزان این عناصر دانشمندان قادر خواهند بود سن یک ستاره را تعیین کنند،حتی اگر 13.2 بیلیون سال از عمر ستاره گذشته باشد.
مترجم:محسن بختیار
منبع:universe today (روزنامه ی کیهان)
نمی میرم مگر پیروز شوم.مائده
گذشت....یکسال تمام.....و کمی بیشتر......
الان که انگشتانم روی دکمه های کیبورد می لغزد.....28 اسفند است و ساعت نزدیک 9.
یکسال براتون نوشتم از فیزیک......از ریچارد فاینمن......از استیون هاوکینگ.......از البرت اینشتین......تقریبا هیچ کس در این یکسال نظری در مورد مطالب فیزیکی م نداد.....ولی من کوتاه نیومدم ....من می نوسم از فیزیک......چون سرگرمی منه......با همه وجودم دوست دارم که از فیزیک بنویسم......غمگینم از انکه برام نظر فیزیکی نذاشتین.....ولی به قول...ندهم چنین غمی را به هزار شادمانی
با این حال با همه ی حرفای قشنگتون حسابی بهم حال دادین......مخصوصا دوستای گل جدیدم......ندای عززززززززززززززززززززززززززززم.....رهای نازم.....بچه ها حضورتون منو خیلی خوشحال می کنه....
قراره اینجا همیشه فیزیکی بمونه.....امروز هم از فیزیک می نویسم.....اما قبل از اون یه شعر که رهای نازنینم تو وب سارا گذاشته بود ومن خیلی ازش خوشم اومد.....
کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست!
خنده ی سبز بهار کجای گریه های ماست؟
کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم!
بین این همه سوار،چرا هنوز پیاده ایم!
کسی نیست نشون بده نشونی ستاره رُ!
به دل ما یاد بده تولدِ دوباره رُ!
تقویم کهنه رُ باید ببندیم!
بازم باید دروغکی بخندیم!
بهار داره پا می ذاره تو خونه،
قناری دل ما کی می خونه؟
یکی باید واسه ما بهارُ معنا بکنه!
سفره ی گمشده ی هفت سین پیدا بکنه!
یکی باید بیادُ سینِ سکوتُ بشکنه!!!
رمز قَد کشیدنُ تو کوچه فریاد بزنه!!!
تقویم کهنه رُ باید ببندیم!
بازم باید دروغکی بخندیم!
بهار داره پا می ذاره تو خونه،
قناریِ دلِ ما کی می خونه؟
(یغما گلرویی)
پیشاپیش عید همگی مبارک......
عزیزان پست پیش از نسبیت انیشتین نوشتم و این پست هم این نظریه رو از دیدگاه هاوکینگ میدم.....حتما بخونید!
نظریه ها از دید هاوکینگ
نظريه نسبيت عام اينشتين نظریه ایدر باره جرمهاي آسماني بزرگ مثل ستارگان، سيارات و كهكشانهاست كه براي توضيح گرانش در اين سطوح بسيار خوب است
مكانيك كوانتومي نظريهاي است كه نيروهاي طبيعت را مانند پيامهايي ميداند كه بين فرميونها (ذرات ماده) رد و بدل ميشوند. اين نظريه اصل نااميدكنندهاي را نيز كه اصل عدم قطعيت نام دارد در بر ميگيرد. بنابر اين اصل هيچگاه ما نميتوانيم همزمان مكان و سرعت (تندي و جهت حركت) يك ذره را با دقت بدانيم. با وجود اين مسئله مكانيك كوانتومي در توضيح اشيا در سطوح بسيار ريز خيلي موفق بوده است.
يك راه براي تركيب اين دو نظريه بزرگ قرن بيستم در يك نظريه واحد آن است كه گرانش را همانطور كه در مورد نيروهاي ديگر با موفقيت به آن عمل ميكنيم، مانند پيام ذرات در نظر بگيريم. يك راه ديگر بازنگري نظريه نسبيت عام اينشتين در پرتو نظريه عدم قطعيت است
اما اگر نيروي گرانش را مانند پيام بين ذرات در نظر بگيريم، با مشكلاتي مواجه ميشويم. نيروي گرانش را كه شما را روي زمين نگه ميدارد، مثل تبادل گراويتونها(همان پيامرسانهاي گرانش) بين ذرات بدن خود و ذراتي كه كره زمين را تشكيل ميدهند، در نظر بگيريد. در اينصورت نيروي گرانشي با روش مكانيك كوانتومي بيان ميشود. اما چون همه گراويتونها بين خود نيز رد و بدل ميشوند، حل اين مساله از نظر رياضي بسيار بغرنج ميشود. بينهايتهايي حاصل ميشوند كه خارج از مفهوم رياضي معنايي ندارند. نظريههاي علم فيزيك واقعاْ نميتوانند با اين بينهايتها سر و كار داشته باشند. آنها اگر در نظريههاي ديگر يافت شوند، تئوريسينها به روشي كه آن را ریترماليزيشن يا بازبهنجارش مينامند، متوسل ميشوند. ريچارد فاينمن در اين باره ميگويد: اين كلمه هر چقدر زيركانه باشد، باز من آن را يك روش ديوانهوار مينامم. خود او هنگامي كه روي نظريهاش در مورد نيروي الكترومغناطيسي كار ميكرد، از اين روش سود جست. اما او به اين كار زياد راغب نبود. در اين روش از بينهايتهاي ديگري براي خنثي كردن بينهايتهاي نخستين، استفاده ميشود. نفس اين عمل اگر چه مشكوك است ولي نتيجه در بسياري از موارد كاربرد خوبي دارد. نظريههايي كه با بهكارگيري اين روش بهدست ميآيند، خيلي خوب با مشاهدات همخواني دارند
استفاده از روش بازبهنجارش در مورد نيروي الكترومغناطيسي كارساز است ولي در مورد گرانش اين روش موفق نبوده. بينهايتها در مورد نيروي گرانش از جه بدتر از بينهايتهاي نيروي الكترومغناطيسي هستند و حذفشان ممكن نيست. ابرگرانش كه هاوكينگ بدان اشاره كرد و نظريه ابرريسمان كه در آن اشياء بنيادي جهان، بصورت ريسمانهاي نازكي هستند، پيشرفتهاي اميدوار كنندهاي داشتهاند، اما هنوز مسئله حل نشده است .
خب ادامه میدم تو پست بعد.....شما می تونید بخونید و هر جا رو که متوجه نشدین کامنت بذارین......
قربون هر چی فیزیک خوار با مرامه!
نمی میرم مگر پیروز شوم.مائده
سلام به همه ی دوستان گل که عاشق فیزیکن....و سلام به همه ی دوستانی که به دلایلی از فیزیک بدشون میاد.....
حال همگی خوبه؟سلامتید؟فیزیکتون خوبه؟!
چند وقته احساس خیلی خوبی ندارم....مدام از خودم می پرسم که کارام انتخابام و ....درستن ؟و بی جوابی داره دیوونه ام میکنه!
یا موندن سر چند راهی که برم ریاضی یا تجربی؟؟؟یا اتفاق نیافتادن اتفاقایی که دوس دارم.....یا برگزاری سمینارایی که به دردمون نمی خورن و گوش ندادن به حرف ما راجع به برگزاری نمایشگاه.....پروزه های بی نتیجه(به جز پروژه ی سال)....بازم بگم؟؟؟؟؟
البته حسن من اینه که همش باور خوب تو خودم ایجاد می کنم...وگرنه تا حالا با این اوضاع دیوونه شده بودم!
حالا از همه ی اینها که بگذریم،امروز چیزی رو واستون نوشتم که کف کنید.....از کسی...به نام....آلبرت....اینشتین!!!نظریه ی نسبیت...عام و خاص...نا موفقی فیزیک نیوتونی....منتظرتون نمی ذارم!
تئوری جاذبه ای که نیوتن (Newton) ارائه کرد خیلی زود بدون تقریبآ هیچ سئوالی جدی مورد پذیرش دانشمندان قرار گرفت. تا اینکه در اویل قرن بیستم آلبرت اینشتین (Albert Einstein 1879-1955) با ارائه نظریه نسبیت خاص در سال 1905 و نظریه نسبیت عام در سال 1915 نه تنها قوانین فیزک و جاذبه عمومی نیوتن بلکه پایه های فیزیک عصر خود را لرزاند.
هر چند قبل از او ماکس پلانک (Max Planck) با ارائه نظریه کوانتم (Quantum) تا حد زیادی فیزیک نیوتنی را زیر سئوال برده بود اما اینتشتن با انتشار مقاله های خود راجع به تئوری نسبیت رسما" ثابت کرد که فیزیک نیوتن در حالت های بسیار خاص پاسخگوی پدیده های فیزیکی می باشد.
وی بعد ها با فعالیت هایی که در سالهای 1920 تا 1925 انجام داد بعنوان یکی از پایه گذاران اصلی مکانیک کوانتم نیز شناخته شد.
آلبرت اینشتین طی سالهای 1930 الی 1955 به بررسی رفتار عالم هستی پرداخت و مقالاتی در این باره منتشر کرد. او می خواست با ترکیب تئوری نسبیت و کوانتم به تئوری جامعی برای مدل کردن جهان هستی دست پیدا کند که زندگی این فرصت را برای تکمیل کار به او نداد. اما بعد ها در سال 1933 هابل (Hubble) و هومنسون (Humanson) با تحقیقاتی که در زمینه کهکشانهای مختلف انجام دادند بر نظریه های او را جع به جهان هستی صحه گذاردند.
نسبیت خاص و عام
بحث راجع به تئوری های نسبیت خاص و عام خارج از حوصله این مطلب می باشد اما سعی می کنیم در این قسمت بطور مختصر به تشریح برخی نتایج حاصل از آنها بپردازیم.
اینشتین با نظریه نسبیت خاص خود نشان داد که سه قانون فیزیک نیوتن تنها در شرایط خاصی آنهم بصورت تقریبی صحت دارند و هنگامی که سرعت اجسام زیاد شده و با سرعت نور قابل مقایسه شوند به هیچ وجه نمی توان قوانین نیوتن را در مورد اجسام حتی با تقریب بالا بکار برد. همچنین نظریه نسبیت عام او نشان داد که باز نظریه نیوتن راجع به قانون جاذبه عمومی دقیق نمی باشد و در میدان های جاذبه بسیار قوی فرمول نیوتن جای بحث دارد.
مطالعه حرکت عطارد (Mercury) به دور خورشید از دیر باز مورد علاقه ستاره شناسان و فیزیک دانان بوده است. مشکل اینجا بوجود آمد که مشاهده شد صفحه ای که عطارد در آن به دور خوشید می چرخد خود دارای حرکت می باشد. این حرکت در شکل بوضوح نشان داده شده است.
اندازه گیری ها نشان داد که این حرکت در هر یکصد سال معادل 43 ثانیه (در اینجا منظور از ثانیه واحد اندازه گیری کمان می باشد که معادل 1/3600 درجه است) می باشد. با وجود آنکه این مقدار حرکت برای هر سال بسیار کم می باشد اما قانون جاذبه عمومی نیوتن از توجیه آن عاجز است.
نیوتن معتقد بود که نور در یک مسیر مستقیم حرکت می کند اما اینشتین نشان داد که اگر جسمی دارای یک میدان جاذبه بزرگ باشد و نور از کنار آن عبور کند دچار انحراف از مسیر مستقیم خود می شود.
از دیگر مواردی که از قانون نسبیت عام می توان نتیجه گرفت آن که نور ستارگانی که دارای میدانهای مغناطیسی قوی میباشند در راه رسیدن به زمین تغییر طول موج می دهند. این اثر که به Red Shift مشهور است، باعث می شود طول موج نور این ستاره ها بزرگتر شود. این مسئله که باز با قوانین نیوتن قابل تحلیل نمی باشد توسط معادلات تئوری نسبیت عام بسادگی مدل می شود.
حتی زمان هم نسبی می باشد!
از نتایج جالب تئوری نسبیت خاص می توان به بیان ارتباط میان زمان و و فضا (فاصله) و اینکه تمام موجودیت ها در دنیا با یکدیگر مرتبط بوده و بر یکدیگر اثر می گذارند، اشاره کرد. نیوتن معتقد بود که زمان ثابت است و در تمام نقاط به یک صورت عمل می کند. اما اینشتین نشان داد که اینگونه نیست.
مثال جالبی که معمولا" در این باره بیان می شود آن است که دو برادر دوقلو را در نظر بگیرید. یکی روی زمین می ماند و دیگری با یک فضا پیما با سرعت نزدیک به نور به سمت فضا حرکت می کند. پس از آنکه برادر روی زمین 100 سال از عمرش بگذرد، برادری که در فضا پیما می باشد فقط یکسال از عمرش گذشته است!
دوستای گلم روی مطالبی که می نویسم فکر کنید...حتی اگر از فیزیک خوشتون نمی آد...من که ندهم چنین سرگرمی را به هزار خوشبختی!!!
نمی میرم مگر پیروز شوم.مائده
سلام.
همگی خوبید؟ خوشید؟
امیدوارم که همگی مقاله ی پست پیش رو با دقت تمام خونده باشید.اگر هم نخوندین از دست نرفته.بشنابید.....البته برای همه ی کسایی که خوندن و متحول شدن آروزی موفقیت دارم.
امروز آقای نوش آبادی نماینده ی مردم ورامین تو مجلس امده بود مدرسه مون.خیلی زیاد به دل نمی چسبید.من که زیاد خوشم نیومد.یعنی صفا و صمیمیتی که امیر خانی داشت رو هیچ وقت نداشت!و من اصلا به چیزایی که گفت نه گوش دادم نه فکر کردم!
راستی به تازگی کارنامه گرفتیم......البته به خیر گذشته....
هم اکنون قصد دارم یه مقاله از استیون بذارم که جدیدا یه جا خوندم.در مورد سیاه چاله ها.بخونید روشم فکر کنید.امیدوارم رهای عزیزم هم بپسنده!!!
هاوکینگ شکست را قبول می کند!!!
22 جولای 2004 / فیزیکدان مشهور کمبریج استون هاوکینگ سرانجام حاضر به قبول چیزی شد که همکاران او به مدت چند دهه به آن اندیشیده بودند: سیاهچاله ها اطلاعات مربوط به موادی که به درون آنها راه می یابند را حفظ می کنند.هاوکینگ در سخنرانی 21 جولای خود که در یک کنفرانس فیزیک در دوبلین ایرلند ایراد کرد با خلاصه کردن استدلالش به شکست خود در یک شرط بندی که در سال 1997 با فیزیکدان کالتک (جان برسکیل) بسته بود اعتراف کرد!به همین دلیل وی مجبور به خرید یک دائره المعارف بیسبال برای برسکیل شد و آن را با کشتی به آن طرف اقیانوس اطلس فرستاد!
اگر چه تعداد بسیاری از فیزیکدانان با نتیجه هاوکینگ موافق هستند ولی آنها لزوما استدلال او را قبول ندارند.برسکیل خود می گوید که استدلال هاوکینگ را نفهمیده است و فیزیکدان دیگری از کالتک( کیب تورن) کسی که در شرط بندی طرفدار هاوکینگ بود حاضر به قبول شکست نیست.یکی از رسانه هایی که این جریان را گزارش می کردبیان کرد که بیشتر به خاطر شهرت هاوکینگ این گزارش را تهیه کرده است.گرگ لندسبرگ می گوید که حرف های هاوکینگ کمی بیچیده است.
دقیقا اینجا چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟
در سال 1974 هاوکینگ یک مقاله ی راهنما مانند را با عنوان ((سیاهچاله ها آنچنان سیاه نیستند )) منتشر کرد که مخالف فرضیات دانشمندان بود.هاوکینگ نشان داد که سیاهچاله ها بر طبق اثرات کوانتومی اطلاعاتی را از درون خود به فضای اطراف می فرستند.(تابش هاوکینگ)در بایان زندگی سیاهچاله ها که اندازه شان بی نهایت کوچک شده است برتو ها را با سرعت بیشتری منتشر می کنند.
بیشتر فیزیکدانان سریعا با این عقیده موافقت کردند ولی خود هاوکینگ بک مساله نوشت که به یک بارادوکس منجر شد.محاسبات هاوکینگ نشان داد که برتو هایی که از یک سیاهچاله سر چشمه می گیرند هیچ جنبه خاصی نداشته و ظاهرا تصادفی هستند و بدین گونه هیچ اطلاعاتی را در باره ی چگونگی تشکیل سیاه چاله ها و موادی که بعد ها به درون آنها راه یافته اند در اختیار ما نمی گذارد.
به زبان دیگر سیاهچاله ها اطلاعات خود که در مورد موادی است که می بلعند را نگه نمی دارند.
ولی این ادعا اصول مکانیک کوانتومی یعنی اصلی که فعل و انفعالات میان ماده و انرزی را در مقیاس درون اتمی به طور موفق توضیح می دهد را نقض می کند.در مکانیک کوانتومی این امکان به طور نظری وجود دارد که بتوان حالت اولیه یک سیستم فیزیکی را به منشا آن بازگرداند.چون این عقیده نقش مهمی در قوانین فیزیکی دارد و هم چنین به دفعات زیاد به طور آزمایشی تایید شده است بسیاری از فیزیکدانان به مدت طولانی فکر می کردند که سیاهچاله ها باید مقداری از اطلاعات خود را نگه داری کنند هرچند که بیرون کشیدن این اطلاعات غیر ممکن باشد.همان طور که لندسبرگ می گوید این یک اصل ساده در مکانیک کوانتومی است که اطلاعات نمی توانند از بین بروند.
چندی از متخصصین نسبیت عام مانند خود هاوکینگ و تورن بر سر اینکه نیروهای بسیار قوی گرانشی سیاهچاله ها اطلاعات را از بین می برند یا خیر به مشاجره برداختند.طبق گفته های این نسبیت گرایان تمامی اجسام موجود در یک سیاهچاله به مرکز آن رفته و حجی به اندازه صفر و چگالی بینهایت را به وجود می آورند که به عنوان تکینی و انفرادی معروف است.در این حالت گرانش بینهایت زیاد این تکینی باعث از بین رفتن اطلاعات می شود.کرانه های خارجی سیهاچاله ها که به عنوان افق رویداد مطرح می شود فضایی است که در آن نور هم قدرت گریز ندارد.طبق گفته هاوکینگ تورن و دیگران فضای میان تکینی و افق رویداد خالی است.
فیزیکدانان برای حل بارادوکس اطلاعات بسیار تلاش کردند.در سخنرانی دوبلین هاوکینگ از یک عقیده شناخته شده به جای زمان خیالی استفاده کرد که در آن 3 بعد فضا و یک بعد زمان در عوض چهار بعد فضا جا زده شده اند که زمان یکی از آنهاست.هاوکینگ گفت که در زمان خیالی سیاهچاله ها اطلاعات را نگهداری می کنند.ولی بسیاری از فیزیکدانان فکر نمی کنند که بارادوکس اطلاعات اینگونه حل شود.سمیر ماتور می گوید که ما باید با زمان واقعی کار کنیم نه با زمان خیالی.اگر ما از زمان خیالی استفاده کنیم از مسئله اصلی منحرف می شویم.
ماتورو همکارانش سعی کردند که با استفاده از نظریه ابرریسمان نشان دهند که سیهاجاله ها چگونه می توانند اطلاعات را نگه دارند.در اول مارچ نشریه فیزیک اتمی سیاهچاله ها را به عنوان توب های
بزرگی از ریسمانهای در هم بیچیده شده در نظر گرفت(بنیاد های ریزی از انرزی که باعث به وجود آمدن همه ی مواد در جهان می شود.).نظریه ابر ریسمان ها نظریه ای است که که اجزای بنیادی جهان را
نه به صورت نقطه ای بلکه به صورت ریسمانهای بسیار ریز یا حلقه هایی از ریسمان توضیح می دهد.این نظریه بهترین نامزد برای یگانگی همه ذرات و نیرو هاست.
محاسبات ماتور نشان می دهد که وقتی سیاهچاله ها در نظریه ابر ریسمانها مدل سازی می شوند تکینی نا پدید می شوند.(یک مفهوم و ادراک دلپذیر برای فیزیکدانانی که به کمیت هایی که با بینهایتها کار دارند علاقه ای ندارند.)در کل سیاهچاله ها فضای خالی ندارند و ریسمانها کاملا فشرده هستند ولی همین ریسمانهای فشرده فضای بین تکینی و کرانه های خارجی را پر می کنند.و چون سیاهچاله ها از ریسمانهای ناقص تشکیل شده اند مانند توپهای جرمی منقبض شده رفتار می کنند.و فقط اجرامی مانند ستاره نوترونی با چگالی بسیار بالا می توانند از مرکز سیاهچاله ها فرار کنند.ماده و انرزی رفته رفته می توانند از سیاهچاله ها فرار کنند با وجور نیروی گرانشی قوی آن.((این می تواند پارادوکس اطلاعات را حل کند چرا که سیاهچاله ها هم مانند تمام چیزهای دیگر می تواند انرزی منتشر کند.
در نگاه نسبیت گرایان دو سیاهچاله با جرم و اسپین برابر با هم مساوی هستند.ولی از نگاه نظریه ابر ریسمانها هیچ دو سیاهچاله ای دقیقا مشابه نیستند چون آن دو از دو ماده ی متفاوت تشکیل شده اند.ماتور می گوید:(( ما انواع مختلفی از سیاهچاله ها را با مواد متفاوت پیدا می کنیم)).
ماتور می گوید که پارادوکس اطلاعات سیاهچاله ها بسیار ظریف و وخیم است.اگر ما نتوانیم آن را حل کنیم مکانیک کوانتومی و نسبیت عام نمی توانند یکی شوند.
اگر بعضی از ابعاد در نظریه ابر ریسمانها از اندازه ی اصلی بزرگترند فیزیکدانان به زودی خواهند توانست این ایده ها را در آزمایشگاه ها آزمایش کنند.در اوایل سال 2007 LHC در سوئیس با انرزی های بسیار زیاد ذرات زیر اتمی را به هم تبدیل خواهد کرد. بسیاری از نظریه پردازان می گویند که چون قطر این ذرات در حد چند میلیمتر است این کار سیاهچاله هایی مینیاتوری می سازد که به طور آنی از خود تابش هاوکینگ متصاعد می کنند. با تحلیل این تابشهاوذرات زیر اتمی فیزیکدانان می توانند طبیعت بنیادی سیاهچاله ها و اطلاعاتی که تابشهای هاوکینگ با خود حمل می کنند. را مشخص کنند.لندسبرگ می گوید که من شرط می بندم که اگر این سیاهچاله های ریز ایجاد شوند ما می توانیم تابشهای هاوکینگ را تا زمان مرگشان مطالعه کنیم و به تمامی این سوالات پاسخ دهیم.
منبع: sky and telescope
نویسنده:robert naey

خب.حرف زیادی ندارم واسه گفتن.فقط از کسایی که این مقاله ا رو می خونن و فقط به خاطر بد اومدن از معلم فیزیک!همه ی موضوعات فیزیکی رو رها نمی کنن واقعا تشکر می کنم.راستی سبا آدم بده اینقدر خسیس باشه!
نمی میرم مگر پیروز شوم.مائده
سلام به دوستای گلم.
طبق قولی که داده بودم باید سخنرانی ریچارد رو هنگام دریافت جایزه ی نوبل بذارم.خب منم زیاد منتظرتون نگه نمی دارم.فقط یه نکته به اشخاصی که فیزیک دوس ندارن:
این پست خیلی فیزیکی نیس.فقط یه دید و نگرش جدید به علمه!چیزایی که ریچارد گفته رو شاید تا چندین سال دیگه هم نتونن بفهمن.پس از دست ندین..........
سخنرانی ریچارد فاینمن هنگام دریافت جایزه ی نوبل
خُب، به نظر شما علم چيست؟ عقل سليم ميگويد که شما معلمهاي علوم جواب اين سؤال را خيلي خوب ميدانيد. اگر هم احياناً جوابش را نميدانيد، توي همة کتابهاي راهنماي معلمِ کتابهاي درسي دربارة اين مسئله به اندازة کافي بحث شده است. در اين صورت، من چي ميتوانم بگويم؟
حالا که اينطور است، دلم ميخواهد برايتان تعريف کنم که چطور ياد گرفتم که علم چيست. چيزي را که برايتان تعريف ميکنم ممکن است کمي بچگانه به نظر برسد، چون آن را موقعي که بچه بودم ياد گرفتم و از همان اول توي خونم بود. شايد فکر کنيد ميخواهم بهتان ياد بدهم که چطور درس بدهيد؛ من اصلاً و ابداً چنين قصدي ندارم. فقط ميخواهم با گفتن اينکه چطور آن را ياد گرفتم، به شما بگويم که علم چيست.
راستش را بخواهيد، ياد دادنش کار پدرم بود و به زماني برميگردد که مادرم من را حامله بود! البته اين حرفها را بعداً شنيدم، چون آن موقع از صحبتهايشان بيخبر بودم! پدرم ميگفت: «اين بچه اگر بزرگ بشود يک دانشمند درست و حسابي ميشود!»
چطور اين حرف درست از آب درآمد؟ او هيچوقت به من نگفت که بايد حتماً يک دانشمند بشوم. خودش که اصلاً دانشمند نبود؛ يک تاجر بود، مدير فروش در شرکتي که لباسهاي يکشکل توليد ميکرد. ولي تا دلتان بخواهد عاشق علم بود و زياد ميخواند. موقعي که خيلي کوچک بودم و هنوز توي صندلي بچه غذا ميخوردم، بعد از شام پدرم باهام بازي ميکرد. او يک عالمه کاشيهاي ريزِ کف حمام آورده بود. من آنها را روي هم ميچيدم و اين اجازه را داشتم که آخري را فشار بدهم تا ببينم چطوري همه چيز فرو ميريزد. خُب، تا اينجا اوضاع روبهراه بود. بعداً بازي ما پيشرفتهتر شد. کاشيها رنگ و وارنگ بودند و ايندفعه من بايد يک کاشي سفيد، دو کاشي آبي، يک کاشي سفيد، دو کاشي آبي و همينطور تا آخر روي هم ميچيدم. من دوست داشتم يک کاشي آبي بگذارم، اما نميشد؛ حتماً بايد دو تا ميگذاشتم. حالا ديگر فکر کنم متوجه کلک پنهان اين بازي شدهايد: اول بچه را گرفتار بازي ميکنيد، بعد يواش يواش چيزهايي را که ارزش آموزشي دارند بهش تزريق ميکنيد!
خُب، مادرم زن حساسي بود و متوجه اين کوششهاي موذيانه شد و گفت: «مِل! لطفاً بگذار اگر بچة بيچاره دلش ميخواهد کاشي آبي بگذارد.» پدرم هم ميگفت:« نه! دلم ميخواهد متوجه طرحها بشود. اين پايينترين سطح رياضي است که ميتوانم بهش ياد بدهم.»
اگر هدفم اين بود که بهتان بگويم «رياضي چيست؟»، تا حالا بايد گرفته باشيد: رياضي پيدا کردن طرحهاست.
آموزشِ او برايم خيلي مؤثر بود. اولين کسب موفقيت از اين آموزش، موقعي بود که به مهد کودک رفتم. ما در مهد کودک چيزهايي را ميبافتيم. به ما ميگفتند کاغذهاي رنگي را مثل نوارهاي عمودي ببافيم و از بافتن آنها طرحهايي به دست بياوريم. (الان ديگر از اين کارها نميکنند؛ ميگويند براي بچه خيلي سخت است.) معلم مهد به قدري از کار من تعجب کرد که نامهاي به خانه فرستاد و اعلام کرد که اين يک بچة استثنايي است، چون قبل از بافتن ميتواند تجسم کند که طرحش چه شکلي ميشود و بلد است طرحهاي پيچيده و شگفتانگيز درست کند! معلوم ميشود که بازي کاشي براي من خيلي مؤثر بود.
حالا ميخواهم دربارة تجربههاي رياضيام در نوجواني حرف بزنم. چيز ديگري که پدرم گفت و من نميتوانم آن را کامل و خوب توضيح بدهم، اين بود که نسبت محيط به قطر همة دايرهها هميشه بدون توجه به اندازة آنها مساوي است. اين نظر به عقيدة من اصلاً بديهي نبود، ولي اين نسبت يک خصوصيت جالب داشت: يک عدد خيلي جالب و عجيب و غريب به نام پي. دربارة اين عددْ معمايي وجود داشت که من در نوجواني اصلاً نميتوانستم بفهمم. اما خيلي جالب بود و به همين خاطر همهجا دنبال پي بودم. بعدها زماني که در مدرسه ياد گرفتم چطور ميشود اعداد کسري را به اعشاري تبديل کرد و چطور سه و يکهشتم برابر 3.125 ميشود، يکي از دوستهايم نوشت که اين عدد مساوي پي است، يعني نسبت محيط به قطر دايره. معلممان آن را به 3.1416 تصحيح کرد. اين قصهها را ميگويم تا روي يک نکته تأکيد کنم: براي من مهم نبود که خود عدد چي هست، مهم اين بود که دربارة اين عددْ معما و شگفتي وجود داشت. بعداً وقتي توي آزمايشگاه آزمايش ميکردم ــ منظورم آزمايشگاه شخصيام است که تويش براي خودم ميپلکيدم و راديو و وسايل مختلف درست ميکردم ــ يواش يواش با استفاده از کتابها و دستورالعملها کشف کردم که در الکتريسيته فرمولها و روابطي وجود دارند که جريان، مقاومت و... را به هم ربط ميدهند. يک روز با نگاه کردن به کتاب فرمولها، فرمولي براي بسامد يک مدار تشديدي کشف کردم که به صورت خودالقايي عمل ميکرد و C ظرفيت خازنِ آن بود. آن ميان، سروکلة پي هم پيدا شده بود. ولي دايره کجا بود؟ هان؟
داريد مي خنديد؟ ولي من آن موقع خيلي جدي بودم. پي يک چيزي بود که به دايره مربوط ميشد و حالا آنجا از مدار الکتريکي سر درآورده بود. شماها که داريد مي خنديد اصلاً ميدانيد سر و کلة پي از کجا پيدا مي شود؟!
من عاشق اين موضوع شده بودم. دنبال جواب آن ميگشتم و هميشه هم بهش فکر ميکردم. بعداً فهميدم که پيچهها به شکل دايره ساخته ميشوند. شش ماه بعد يک کتاب پيدا کردم که خودالقاييِ پيچههاي دايرهاي و مربعي را داده بود و پي توي همة فرمولها وجود داشت. باز فکر کردم و فهميدم که پي به پيچههاي دايرهاي مربوط نيست. حالا کمي بهتر ميفهممش، ولي ته دلم هنوز نميدانم دايره کجاست و پي از کجا سر درآورده است.
آنوقتها که خيلي جوان بودم ــ يادم نميآيد چند سالم بود ــ واگني داشتم که يک توپ توش بود و من آن را ميکشيدم. حين کشيدن، متوجه موضوعي شدم. پيش پدرم رفتم و بهش گفتم: «وقتي واگن را ميکشم توپ عقب ميرود، ولي وقتي با واگن ميدوم و ميايستم توپ جلو ميرود. چرا؟ چي جواب ميدهي؟»
گفت: «هيچکي دليل اين را نميداند، با اينکه اين يک موضوع کلي است و هميشه هم اتفاق ميافتد. هر چيزي که حرکت ميکند ميخواهد که به حرکت خودش ادامه بدهد، هر چيز ساکني هم دلش ميخواهد وضعيت خودش را حفظ کند و ساکن بماند. اگر خوب نگاه کني، ميبيني که وقتي از حالت سکون شروع به حرکت ميکني توپ عقب نميرود، بلکه يک کمي هم جلو ميرود، ولي نه با سرعت واگن. به خاطر همين، قسمت عقب واگن به توپ ميخورد. اين اصل را اينرسي ميگويند.» من دويدم تا قضيه را امتحان کنم و البته توپ اصلاً عقب نميرفت.
پدر بين «آنچه ميدانيم» و «اسمي که برايش ميگذاريم» خيلي فرق قائل بود. دربارة اسمها و واژهها يک داستان ديگر برايتان تعريف ميکنم. من با پدر روزهاي آخر هفته براي گردش به جنگل ميرفتيم و آنجا چيزهاي خيلي زيادي دربارة طبيعت ياد ميگرفتيم. دوشنبهها، با بچهها توي مزرعه بازي ميکرديم. يک بار پسري به من گفت: «آن پرنده را ميبيني که روي چمنها نشسته است؟ اسمش چيست؟» گفتم: « هيچي ازش نميدانم!» برگشت و گفت: «اسمش باسترک گلوقهوهاي است. پدرت بهت چيزي ياد نداده است؟»
توي دلم بهش خنديدم. پدر قبلاً بهم ياد داده بود که اسم، هيچ چيز دربارة آن پرنده به من ياد نميدهد. او به من ياد داده بود که: «آن پرنده را ميبيني؟ اسمش باسترک گلوقهوهاي است. توي آلمان بهش هالتسِن فلوگل (Halzenflugel) ميگويند و در چين چونگ لينگ (Chun Ling). ولي اگر تو همة اسمهاي آن پرنده را هم بداني، هنوز چيز زيادي دربارة آن پرنده نميداني. فقط ميداني که مردم آن را چي صدا ميکنند. ولي باسترک آواز ميخواند و به جوجههايش ياد ميدهد که چطوري پرواز کنند و در تابستان کيلومترها پرواز ميکند و هيچکي هم نميداند که از کجا راهش را پيدا ميکند.» و خيلي چيزهاي مشابه اين. تفاوتي اساسي هست بين اسم يک چيز و آن چيزي که واقعاً وجود دارد.
حالا که بحث به اينجا رسيد، دلم ميخواهد يکي دو کلمه دربارة واژهها و تعاريف برايتان بگويم. بنابراين، بحث را به طور موقت قطع ميکنم. ياد گرفتن واژهها خيلي لازم است، اما اين کار علم نيست. البته منظورم اين نيست که چون علم نيست نبايد آن را ياد بدهيم. ما دربارة اينکه چه چيزي را بايد ياد بدهيم حرف نميزنيم؛ دربارة اين بحث ميکنيم که علم چيست. اينکه بلد باشيم چطور سانتيگراد را به فارنهايت تبديل کنيم علم نيست. البته دانستنش خيلي لازم است، ولي دقيقاً علم نيست. براي صحبت کردن با همديگر بايد واژه داشته باشيم، کلمه بلد باشيم و درست هم همين است. ولي خوب است بدانيم که «فرق استفاده از واژه» و «علم» دقيقاً چيست. در اين صورت، ميفهميم که چه وقت ابزار علم مثل واژهها و کلمهها را تدريس ميکنيم و چه وقت خود علم را ياد ميدهيم.
براي آموزش من، پدرم با مفهوم انرژي ور ميرفت و کلمه را پس از اينکه ايدهاي دربارة آن به دست ميآوردم به کار ميبرد. کاري را که ميکرد خوب يادم هست. يک روز به من گفت: «سگ عروسکي حرکت ميکند، چون خورشيد ميتابد.» من جواب دادم: « نه خير هم! حرکت آن چه ربطي به تابيدن خورشيد دارد؟ سگ براي اين حرکت ميکند که من کوکش کردهام.» پدر گفت: «... و واسة چي، دوست من، ميتواني فنرش را کوک کني؟» گفتم: «چون غذا ميخورم.» پرسيد: «چي ميخوري دوست من؟» جواب دادم: «گياهان را.» دوباره پرسيد: «... و گياهان چطوري رشد ميکنند؟» گفتم: «گياهان رشد ميکنند چون خورشيد ميتابد.»
و همينطور سگ. دربارة بنزين چي؟ انرژي ذخيرهشدة خورشيد که گياهان آن را گرفتهاند و توي زمين ذخيره شده است. همة مثالهاي ديگر هم به خورشيد ختم ميشود. همة چيزهايي که حرکت ميکنند، حرکتشان به خاطر تابيدن خورشيد است. همينطوري ارتباط يک منبع انرژي با منبع ديگر روشن ميشود و دانشآموز دقيقاً ميتواند آن را تکذيب کند: «فکر نکنم به خاطر تابيدن خورشيد باشد.» و به اين ترتيب بحث شروع ميشود. اين هم يک مثال از فرق بين تعريفها ــ که البته لازم هستند ــ و علم است.
در پيادهرويهايي که در جنگل با هم داشتيم چيزهاي زيادي ياد گرفتم. دربارة پرندگان، مثالي را پيش از اين طرح کردم، ولي باز يک مثال از پرندههاي جنگل ميآورم. پدرم به جاي نام بردنِ آنها ميگفت: «نگاه کن! ميبيني که پرندهها خيلي به پرهايشان نوک ميزنند. فکر ميکني براي چي به پرهايشان نوک ميزنند؟» حدس زدم که پرهايشان ژوليده شدهاند و پرنده ميخواهد با اين کار آنها را مرتب کند. گفت: «خُب، فکر ميکني پرها کِي نامرتب ميشوند؟ يا چطوري ژوليده ميشوند؟» گفتم: «قبل از اينکه پرواز کنند و اينطرف و آنطرف بروند، پرهاشان مرتب است، ولي وقتي پرواز ميکنند پرها به هم ميريزند و ژوليپولي ميشوند.» گفت: «پس حدس ميزني وقتي پرنده از پرواز برگشته است بايد بيشتر به پرهايش نوک بزند تا موقعي که فقط مدتي براي خودش اينطرف و آنطرف راه رفته و آنها را مرتب کرده است. خُب بگذار ببينيم.» يک مدت نگاه کرديم و پرندهها را پاييديم. معلوم شد که پرندهها، خواه روي زمين راه بروند يا از پرواز برگشته باشند، يکاندازه نوک ميزنند. پس حدس من غلط بود. پدرم گفت پرنده به اين علت به پرهايش نوک ميزند که شپش دارد. پوستة کوچکي از ريشة پرِ پرنده خارج ميشود که خوراکي است و شپش آن را ميخورد. از بين پاهاي شپش مومي خارج ميشود که غذاي کرمهاي کوچکي است که آنجا زندگي ميکنند. اين غذا براي کرم خيلي زياد است و نميتواند آن را خوب هضم کند. بنابراين، از بدنش مايعي بيرون ميآيد که شکر زيادي دارد و موجود خيلي کوچولويي از آن شکر تغذيه ميکند و...
چيزي که گفتم درست نيست، ولي روح مطلب درست است. در اين مورد، من اولين چيزي که دربارة انگلها ياد گرفتم اين بود که يکي از آنها روي يکي ديگر زندگي ميکند. دوم اينکه هر جايي توي دنيا منبعي از چيزي وجود دارد که قابل خوردن است و ميتواند باعث ادامة زندگي شود. يعني موجود زندهاي پيدا ميشود که از آن استفاده کند و هر چيز کوچکي که باقي ميماند يک موجود ديگر آن را ميخورد.
نتيجة اين مشاهده، حتي اگر به نتيجهگيري درست و حسابي هم نرسد، گنجينهاي از طلاست! باور کنيد که نتيجة بسيار جالبي است.
فکر کنم خيلي مهم است ــ دست کم از نظر من ــ که اگر ميخواهيد به مردم ديدن و آزمايش کردن را ياد بدهيد، بهشان نشان بدهيد که از اين کارها چيز قابل توجهي بيرون ميآيد. آن موقع بود که ياد گرفتم علم چيست. علمْ حوصله بود؛ علمْ شکيبايي بود. اگر نگاه ميکرديد و مواظب بوديد، توجه ميکرديد و حواستان جمع بود، چيز خوبي گيرتان ميآمد ــ اگرچه نه هميشه.
توي جنگل چيزهاي ديگري هم ياد گرفتم. ما به جنگل ميرفتيم، چيزهاي زيادي ميديديم و دربارهشان با هم حرف ميزديم. راجع به گياهان، مبارزة آنها براي نور، اينکه چگونه تلاش ميکنند تا ارتفاع بيشتري بالا بروند و مشکل بالا بردن آب به ارتفاع بيش از 10 تا 12 متر را حل کنند، گياهان کوچکي که دنبال نور کمي بودند و اينکه نور چطور از آن بالا به لاي برگها نفود ميکرد...
يک روز بعد از ديدن همة اينها، پدرم دوباره مرا به جنگل برد و به من گفت: «در تمام مدتي که به جنگل نگاه ميکرديم، فقط نصف آن چيزي را که اتفاق ميافتاد ميديديم. دقيقاً نصف!» گفتم: «منظورت چيست؟» گفت: «ما فقط ميديديم که چيزها چگونه رشد ميکنند. ولي براي هر رشد بايد به همان اندازه مرگ و فروپاشي هم وجود داشته باشد، وگرنه مواد هميشه مصرف ميشوند. درختهاي خشکشده با تمام موادي که از هوا، زمين و جاهاي ديگر گرفتهاند، آنجا افتادهاند. اگر اين مواد به هوا يا زمين برنگردند هيچ چيز جديد ديگري به وجود نميآيد، چون موادّ لازم وجود ندارند. به همين علت، بايد به همان اندازه، فروپاشي هم وجود داشته باشد.»
از آن به بعد ما در گردشهايمان در جنگل کُندههاي پوسيده را ميشکستيم و موجودات ريز و قارچهاي بامزهاي را ميديديم که رشد ميکردند. او نميتوانست باکتريها را به من نشان بدهد، ولي اثر نرمکنندة آنها را به من نشان ميداد. ميديديم که چطور جنگل مدام دارد مواد را به يکديگر تبديل ميکند. چيزهاي خيلي زيادي وجود داشت. وصف چيزها به روشهاي عجيب و غريب. شايد هم فکر کنيد که سرانجام چيزي عايد پدرم شد.
من به ام. آي. تي رفتم و بعد به پرينستون. به خانه که برگشتم، گفت: «هميشه دلم ميخواست چيزي را بدانم که هيچوقت ازش سر در نياوردم. خُب پسر جان! حالا که علوم را بهت ياد دادهاند، ميخواهم آن را برايم روشن کني.» گفتم: «بله.» گفت: «تا آنجايي که ميفهمم، ميگويند نور وقتي از اتم گسيل ميشود که اتم از يک حالت به حالت ديگر ميرود؛ از حالت برانگيخته به حالتي با انرژي کمتر.» گفتم: «درست است.» گفت: «و نور نوعي ذره است: فوتون. فکر ميکنم به آن فوتون ميگويند.» گفتم: «بله.» ادامه داد: «پس اگر فوتون موقعي که اتم از حالت برانگيخته به حالت پايينتر ميرود از آن بيرون بيايد، بايد در حالت برانگيخته در اتم وجود داشته باشد.» گفتم: «خُب، نه!» گفت: «خُب، پس چطوري توجيه ميکني که فوتون ميتواند از اتم بيرون بيايد بدون اينکه در حالت برانگيخته توش باشد؟» چند لحظه فکر کردم و گفتم: «متأسفم، نميدانم و نميتوانم توجيهش کنم.»
بعد از آنهمه سال که سعي کرده بود چيزي را به من ياد بدهد، از اينکه به نتيجهاي چنين ضعيف رسيده بود خيلي نااميد شد. داشتن گنجينهاي از انبوه معلومات که بتواند از نسلي به نسل ديگر منتقل شود چيز جالبي است. اما يک آفت بزرگ دارد: امکانش هست که ايدههايي که منتقل ميشوند زياد براي نسل بعدي مفيد نباشند. هر نسلي ايدههايي دارد، اما اين ايدهها لزوماً مفيد و سودمند نيستند. زماني ميرسد که ايدههايي که بهآرامي روي هم تلانبار شدهاند، فقط يک مشت چيزهاي عملي و مفيد نباشند؛ انبوهي از تعصبات و باورهاي عجيب و غريب هم در آنها وجود داشته باشند.
بعد از آن، راهي براي دوري از اين آفت کشف شد و آن راه، ترديد در مورد چيزي است که از نسل گذشته به ما منتقل شده است. جريان از اين قرار است که هر کس به جاي اطمينان به تجربيات گذشته، تلاش کند تا موضوع را خودش تجربه کند و اين است آنچه «علم» ناميده ميشود؛ نتيجة اکتشافي که ارزش امتحان کردنِ دوباره با تجربة مستقيم را دارد، و نه اطمينان به تجربة نسل گذشته. من آن را اينطوري ميبينم و اين بهترين تعريفي است که ميدانم.
قشنگيها و شگفتيهاي اين دنيا با توجه به تجربههاي جديد کشف ميشوند. اِعجاب از چيزهايي که برايتان گفتم: اينکه چيزها حرکت ميکنند چون خورشيد ميتابد. (البته همه چيز به خاطر تابيدن خورشيد حرکت نميکند؛ زمين مستقل از تابيدن خورشيد ميچرخد و واکنشهاي هستهاي ميتوانند بدون توجه به خورشيد انرژي توليد کنند و احتمالاً آتشفشانها را چيزي جز تابيدن خورشيد به تلاطم و خروش درميآورد.)
دنيا پس از آموزش علوم متفاوتتر به نظر ميرسد. مثلاً درختها از هوا ساخته شدهاند. وقتي ميسوزند به هوا برميگردند. در گرماي شعله، گرماي خورشيد آزاد ميشود. اين گرما در تبديل هوا به درخت در آن نهفته شده بود. در خاکستر درخت بخش کوچکي باقي ميماند که به خاطر هوا نيست، بلکه از زمين به آن اضافه شده بود. همة اين چيزها قشنگند و علم به طور اعجازآميزي سرشار از همة اينهاست. آنها الهامبرانگيزند و ميشود آنها را به ديگران هم بخشيد.
ما خيلي مطالعه ميکنيم و در طي آن مشاهداتي انجام ميدهيم، فهرستهايي فراهم ميآوريم، آمارهايي ميگيريم و خيلي کارهاي ديگر. اما علم واقعي از اين راه به دست نميآيد و معلومات حقيقي از اين کارها بيرون نميزند. اينها فقط قالب تقليدي علم هستند. مثل فرودگاههاي جزاير درياي جنوب با برجهاي راديويي و چيزهاي ديگري که همه از چوب ساخته شده بودند. ساکنان جزيره آمدن هواپيماهاي بزرگ را انتظار ميکشيدند. آنها حتي هواپيمايي چوبي به شکل هواپيماهايي که در فرودگاههاي خارجي ديده بودند ساخته بودند. اما هواپيماي چوبي آنها پرواز نميکرد!
شما معلمهايي که در پايين هرم به بچهها درس ميدهيد، شايد بتوانيد بعضي وقتها دربارة متخصصان شک کنيد. از علم ياد بگيريد که بايد به متخصصان شک کنيد. در واقع، ميتوانم علم را جور ديگري هم تعريف کنم: علم اعتقاد به ناآگاهي متخصصان است.
وقتي يک نفر ميگويد «علم اين و آن را ياد ميدهد» کلمه را درست به کار نبرده است؛ علم چيزي ياد نميدهد، تجربه است که به ما ياد ميدهد. اگر به شما بگويند «علم اين و آن را نشان داده است»، ميتوانيد بپرسيد که « علم چطور آن را نشان داده است؟ چطور دانشمندان فهميدهاند؟ چطور؟ چي؟ کجا؟» نبايد بگوييم «علم نشان داده است»، بايد بگوييم «تجربه اين را نشان داده است.» و شما به اندازة هر کس ديگر حق داريد که وقتي چيزي دربارة تجربهاي ميشنويد، حوصله داشته باشيد و به تمام دلايل گوش فرا دهيد و قضاوت کنيد که آيا نتيجهگيري درست انجام شده است يا نه.
در زمينههايي که آنقدر پيچيدهاند که علم واقعي نميتواند کار خاصي بکند، بايد به نوعي حکمت قديمي، نوعي درستکار بودن تکيه کنيم. ميخواهم اين فکر را در معلمها القا کنم که به اعتماد به نفس، عقل سليم و هوش طبيعي اميدوار باشند. پس.... ادامه بدهيد.
متشکرم!
نمی میرم مگر پیروز شوم.مائده
سلام به همه ی دوستان خوبم.
خوبید خوشید؟منم خوبم.
چند روز پیش دیدم که از دو جا دعوت شدم.ازطرف سبا و سمیرا.از طرفی قراره از ریچارد هم بنویسم.پس بخونید:
دعوت سمیر عزیزم باید 5 صفت از خودم رو بنویسم(که دیگران بهمون میگن،اینایی که می نویسم رو خواهرم بهم گفت بدون هیچ تعارفی!)
خب این از دعوت سمیرا جون.اگه یه ذره دیر شد سمیرا جون به خوبی خودت ببخش.
سبا هم دعوت کرده بود که 4 تا اعتراف بنویسیم.راستی مگه این بازی شب یلدا نبود؟به هر حال با یه کمی اخیر می نویسم.
گرچه من معمولا چیز زیادی واسه اعتراف کردن ندارم و سر همینا هم کلی فکر کردم،ولی خب دیگه به خوبی خودتون ببخشید.
بریم سراغ ریچارد.امروز یه خلاصه بیوگرافی ازش می نویسم.دفعه ی بعد سخنرانی شو هنگام گرفتن جایزه ی نوبل میذارم که اونقدررررررررررررررررررررر جیگره.....حالا تا دفعه ی بعد دهنتون آب بیفته!
ریچارد فیلیپس فاینمن(11 مه 1918-15 فوریه 1988) از تأثیرگذارترین فیزیک دانهای آمریکایی قرن بیستم بود. وی نظریهٔ الکترودینامیک کوانتوم را تا حد زیادی گسترش داد. او همچنین مدرسی تأثیرگذار و نوازندهٔ غیرحرفهای موسیقی بود.
وی در در ساخت بمب اتم مشارکت داشت و بعدها یکی از افراد گروهی بود که به بررسی واقعهٔ انفجار فضاپیمای چلنجر پرداخت. وی در سال 1965 بدلیل تحقیقاتش در زمینهٔ الکترودینامیک کوانتوم، جایزه ی نوبل فیزیک را به همراه جولیان شووینگر و شین ایچروتومونگا دریافت کرد.
همچینین وی به دلیل ماجراجوییهای فراواناش که در کتابهای حتماً شوخی میکنید آقای فاینمن؟ و چه اهمیتی میدهید که مردم دیگر چه فکر میکنند؟ به تفضیل راجع به آنها صحبت شده، مشهور است.
وی از بسیاری جهات فردی خاص و آزاداندیش بود.
درسهای فیزیک فاینمن
از ریچارد فاینمن، شاید قابل دسترسترین کار فنیاش برای هر علاقهمندی به فیزیک باشد و امروزه به عنوان مقدمهای بر فیزیک نوین در نظر گرفته میشود که شامل سخنرانیهایی دربارهٔ ریاضی، الکترومغناطیس، فیزیک نیوتونی، فیزیک کوانتومی و حتی رابطهٔ فیزیک با علوم دیگر است. شش بخش قابل دسترس کتاب بعدها در کتابی به عنوان شش بخش ساده: ضروریات فیزیک شرح داده شده توسط استاد برجستهٔ آن و شش بخش سختتر در شش بخش نه چندان ساده: نسبیت اینشتین، تقارن و فضا-زمان جمعآوری شد.
خب فعلا تا همین حد رو داشته باشین تا پست بعد سخنرانیش رو هم بذارم.
نمی میرم مگر پیروز شوم.مائده
سلام به همه ی شما عزیزان!
اگه گفتین تولده کیو میخوام تبریک بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حدس بزنین….چقدر دوزاریتون کجه؟؟؟؟واقعا کسی به ذهنتون نمی رسه؟؟؟؟
آفرین به کسایی که درست حدس زدن.دوشنبه ای که گذشت تولد استیون ویلیام هاوکینگ فیزیکدان معروف قرن بود_18دی،8ژانویه1942_.قبلا مطلب زیاد در مورد استیون نوشته بودم ولی الان نیز یه سری دیگه برای تکمیلشون می نویسم که جدیدا توی یه مجله خوندم.
"حالا پزشکان می گویند:"زنده ماندن او معجزه است".یک پزشک آمریکایی گفته:"هر یک روزی که او زنده بماند رکورد تازه ای در پزشکی از خود به جای گذاشته است."اما کسانی که با او در کالج فیزیک آکسفورد بوده اند،جوان باهوشی را به یاد دارند با موهایی بلوند و دلباخته ی موسیقی کلاسیک و داستانهای علمی –تخیلی.
استیون فرزند ارشد خانواده ای کتاب دوست بود.پدرش در آکسفورد زندگی و کار می کرد و همیشه نگران از وضعیت تحصیلی پسرش بود.او در دوره ی دبیرستان دانش آموز چندان برجسته ای نبود.با وجود تلاش زیاد پدر برای پذیرفته شدن او در دانشگاه و دست کم گرفتن استیون،او در آزمون ورودی رشته ی فیزیک نمره ی کامل را گرفت و از عهده ی مصاحبه هم به خوبی بر آمد.استاد راهنمای هاوکینگ درباره ی این امتحان می گوید:"آنها دست کم آنقدر باهوش بودند که بفهمند با کسی صحبت می کنند که از خودشان باهوش تر است.
در آغاز نخستین سال دانشگاه سر و کله ی بیماریش پیدا شد._که در پست پیش کامل بررسی کردیم_پزشکان به او می گفتند:"فقط دو سال دیگر زنده خواهد ماند".استیون از 1965 تا به حال همین طور قرار است فقط دو سال دیگر زنده بماند.خود استیون قضیه رو به خاطر همسرش می دونه!
همان طور که می دانید استیون در جامعه ی فیزیکدانان منتقدانی هم دارد.با این حال کار های او بسیار مورد توجه و تحسین قرار گرفته.رسانه ها اغلب او را انیشتین دوم می خوانند و ملکه ی انگلستان به او لقب"سر" را داده است به معنای شوالیه.او تنها شوالیه ی فلج تاریخ است."
این از مطلب استیون.تولدشو واقعا به خودش و همه ی دوستارانش تبریک میگم و واقعا براش دعا می کنم.
گفته بودم که دیگه فیزیک نمی نویسم.اما هر چی فکر کردم دیدم نمی تونم به چیز دیگه ای غیر از فیزیک فکر کنم.نوشتن خاطرات و یه سری مطالب خصوصی احتمالا به درد مردم نمی خوره.بنابر این من همچنان فیزیک خوار باقی می مانم.و هیچ کدوم از اون تغییرهایی رو که گفتم نمی تونم ایجاد کنم.بنابراین مجبورید اینجا رو همین طور که هس قبول کنین._شایدم مجبور نباشید،نییییدونم_.
حالا که عکس ریچارد فاینمن رو گذاشتم از دفعه ی بعد در مورد ریچارد می نویسم.
نمی میرم مگر پیروز شوم.مائده
سلام!
از بهترین روزای عمرمو سپری می کنم.از شب یلدا به این ور بی نهایت عالی بوده. برنامه ی شب یلدامون که اجرا نشد و ما در خانه ماندیم.بی خیال.تو خونه بیشتر حال داد.مخصوصا بعد از حرف زدن با سارای عزیزم که خیلی روم تاثیر داشت.بعدش دیدم کامران عزیز سایتشو آپ کرده و کلییییییییییییییییی حال کردم.در آخر به خاطر کنار خانواده بودن و کلی چیز دیگه.میبینید دلخوشی ها کم نیست.زندگی خیلی قشنگه با عینک خوبی بهش نگاه کنید.
قراره اینجه اگه خدا بخواد یه سری تغییر و تحول ایجاد بشه:
1- تعویض قالب
2- تعویض عنوان. قراره این پست آخرین پست فیزیکی باشه و بعد از اون احتمالا یه چیزی شبیه اتفاقات ویا ...نوشته میشه.البته احتمالا.شایدم عوض نشه...
3- و یه سری تغییر دیگه که دیگه گفتن نداره.
امتحانا شروع شده.اولیش طبق معمول بینش بود که خیلی ساده و آسون بود.امتحان بعد زیسته که اتفاقا اصلا ساده و بی ریا نیس!و باید حسابی بخونم.خیلی خوبه که امتحانا از دوم شروع شده و تا بیست و هفتم ادامه داره!
واما استیون....
سخنان استفان هاوکینگ در مورد بیماریش
"اغلب مردم از من سوال می کنند که با
وقتی فهمیدم بیماری نورون حرکتی دارم ،شوک بزرگی را تحمل کردم.در زمان کودکی من در بازیهای با توپ خوب نبودم و دستخطم باعث ناامیدی آموزگارانم می شد.به همین خاطر به ورزش و فعالیتهای فیزیکی اهمیت نمی دادم.تنها در رقابتهای قایقرانی داخل کالج شرکت میکردم.
در سال سومی که در آکسفورد بودم احساس میکردم حرکاتم زمخت شده و دو بار بدون علت واضح زمین خوردم.ولی تا سال بعد که به کمبریج رفتم و پدرم متوجه قضیه شد اهمیتی ندادم.پدرم مرا پیش پزشک خانواده برد.وی مرا به یک متخصص ارجاع داد و مدت کوتاهی بعد از 21مین سال تولدم برای انجام تستهای تشخیصی به بیمارستان رفتم.در دو هفته ای که در بیمارستان بودم تستهای زیادی روی من انجام شد.آنها از عضلات بازویم نمونه برداشتند ، به من الکترود متصل کردند و ماده حاجب به درون ستون فقراتم تزریق کردند و جریان آن را با اشعه ایکس مشاهده کردند.بعد از همه اینها پزشکان درباره اینکه چه بیماریی دارم چیزی به من نگفتند ، فقط گفتند M.S. ندارم و یک کیس آتیپیک هستم.پزشکان در حالی که می دانستند ویتانین تاثیر زیادی روی بیماریم ندارد به من ویتامین تجویز کردند.
تصوری که من داشتم این بود که مبتلا به یک بیماری غیر قابل علاج هستم که در طی چند سال مرا از پای در خواهد آورد.در آن زمان دید خوب ی به بیماریم نداشتم.در زمان بستری پسری که در تخت روبرویم بستری شده بود به علت لوکمی فوت کرد.نمیدانستم که چه بر من خواهد رفت و بیماری با چه سرعتی پیشرفت خواهد کرد.پزشکان به من گفتند به کمبریج برگردم و تحقیقاتم در مورد نسبیت عام و کیهانشناسی ادامه دهم.در بازگشت به کمبریج در کارهایم پیشرفت خوبی نداشتم شاید به علت اینکه در آن زمان زمینه ریاضیاتم خوب نبود شاید هم به علت اینکه فکر می کردم آنقدر زنده نخواهم بود که بتوانم ph.D خود را بگیرم.تا حدودی یک شخصیت تراژیک پیدا کرده بودم .زیاد به واگنر گوش میکردم ولی مقالات مجلاتی که می گویند در آن زمان مست می کردم ، یک بزرگنمایی وضعیت آن زمانم است.
واقعیت این است که یکی از مجله ها مطلبی در این مورد نوشته شده بود و بقیه مجله ها این داستان را کپی کرده بودند.مطالبی که به دفعات چاپ شوند گاه واقعا حقیقی به نظر می رسند.
رویاهایم در آن زمان آشفته بودند.تصوری که از خود داشتم تصور یک محکوم به اعدام بود.بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم ناگهان حس کردم که اگر مجازات مرگم به تعویق انداخته شود چه کارهایی ارزنده ای وجود دارد که می توانم انجام دهم.رویای دیگری که داشتم این بود که در عمر باقیمانده خود برای دیگران فداکاری کنم و بعد از انجام این کارها مرگ یک چیز خوب خواهد بود.با شگفتی دریافتم که من از زندگی بیش از زمانی که پی به بیماریم نبرده بودم لذت می برم.از آن زمان در تحقیقاتم پیشرفت کردم و با دختری که قبل از زمان تشخیص بیماریم آشنا شده بودم نامزد شدم.این نامزدی زندگیم را تغییر داد و میلی برای زندگی به من داد ولی به معنی این بود که باید کاری اختیار کنم تا قادر به ازدواج باشم.من موفق به کسب بورس تحقیقاتی شدم و چند ماه بعد با نامزدم ازدواج کردم.خوش شانس بودم که در فیزیک تئوریک تحصیل می کردم چون تنها جایی بود که بیماریم یک معلولیت محسوب نمی شد .در همان زمانی که بیماریم پیشرفت می کرد ، بر شهرت من در فیزیک افزوده می شد.این موضوع باعث می شد موقعیتهایی برای من ایجاد شود که کارم منحصر به تحقیق شود و مجبور به سخنرانی و تدریس نشوم."
در سالهای بعدی بیماری استفان پیشرفت کرد ،طوری که مجبور به استفاده از ویلچر شد.در این سالها وی دردسر فراوانی را برای پیدا کردن یک مسکن مناسب برای همسر و سه فرزندش متحمل شد.
تا سال 1974هاوکینگ قادر بود که خودش غذا بخورد و به بستر برود و یا از آن خارج شود.از این زمان مجبور به استفاده از پرستار برای کمک کردن به امورات شخصی خود شد.در سال 1985 هاوکینگ دچار پنومونی شد و بعد از بستری در بیمارستان عمل تراکئوستومی برای وی انجام شد و پس از آن مجبور به استفاده از پرستار 24 ساعته گردید.
تا پیش از عمل تراکئوستومی ،هاوکینگ قادر به سخن گفتن بود هرچند سخنانش فقط برای نزدیکانش مفهوم بود و در سخنرانیها مجبور به استفاده از فردی برای تکرار حرفهایش بود.ولی از زمان عمل هاوکینگ قدرت ادای سخنانش را از دست داد وتنها راه ارتباطش با مردم اشاره ابرو بود ، هنگامی که فرد دیگری روی کاغذی که حروف الفبا بر آن نوشته شده بود اشاره می کرد.
"در این زمان بود که یک متخصص نرم افزار با نوشتن یک برنامه به نام Equalizer به کمکم آمد.این برنامه امکان انتخاب حروف الفبای روی صفحه نمایش را با حرکت انگشت ،ابرو و یا حرکت چشم می داد.وقتی متنم را می نویسم ، آن را به یک ترکیبکننده گفتار منتقل می کنم تا نوشتارم تبدیل به صدا شود.اول از یک کامپیوتر دسک تاپ بدین منظور استفاده می کردم بعدا دانشگاه کمبریج برای من یک کامپیوتر پرتابل تهیه کرد.من می توانم با این روش 15 کلمه در دقیقه بنویسم.با استفاده از این سیستم می توان کتاب و مقالات علمی بنویسم.از برنامه speech synthesizer بسیار راضی هستم چون لحن سخنانم را هم تشخیص می دهد وباعث ارتباط بهترم با مخاطبین میشود .تنها اشکال این برنامه این است که به من لهجه آمریکایی می دهد،البته متخصصان شرکت سازنده باین برنامه در حال کار روی لهجه انگلیسی این برنامه هستند.
در تقریبا تمام دوران بزرگسالی خود درگیر بیماری نورون حرکتی بوده ام.هنوز این بیماری نتوانسته است مرا از داشتن یک خانواده و یک کار موفق بازدارد .از جین ،همسرم ، فرزندانم و همه افراد و تشکیلاتی که به من کمک کرده اند ،سپاسگزارم.من خوش شانس بوده ام که بیماریم خیلی آهسته تر از معمول پیشرفت داشته است.بیماریم نشان داد که هرگز نباید امیدمان را از دست بدهیم."
هاوکینگ از کامپیوترهای شرکتIBM روی ویلچرش استفاده می کند.در 12 ماه اخیر،
کامپیوترش را به یک پروسسور Centrino Pentium M 1.5GHz ارتقا داده و از یک سیستم wirelessبرای ارتباط با اینترنت استفاده می کند.در جاهایی که دسترسی به شبکه بی سیم میسر نیست اینتل امکان ارتباط از طریق شبکه موبایل را برای هاوکینگ فراهم کرده است.
برنامه های مورد استفاده هاوکینگ که سابقا فقط تحت داس اجرا می شدند به تازگی با ویندوز XP سازگار شده اند و هاوکینگ سیستمش را به ویندوز XP ارتقا داده است.
کتابهای هاوکینگ:
كتاب «تاريخچه زمان» وی بارها و بارها تجديد چاپ شده است و ميليون ها نسخه از آن به فروش رفته و بدين ترتيب پرفروش ترين كتاب علمى همه دوران ها شناخته شد. كتاب تاريخچه زمان كه عنوان فرعى «از انفجار بزرگ تا سياهچاله ها» را بر خود دارد يكى از مهمترين كتاب ها در حوزه كيهان شناسى است كه به موضوعاتى همچون تصوير ما از جهان، مكان و زمان، جهان در حال گسترش، اصل عدم قطعيت هاينزبرگ و پيامدهاى آن، نيروهاى اصلى و ذره هاى بنيادين طبيعت آغاز و انجام جهان، وحدت فيزيك مى پرداخت. با توجه به تنوع مطالب و اهميت اساسى آنها بود كه اين كتاب به زبان هاى مختلف ترجمه شد و در ايران نيز به رغم آنكه ترجمه هاى متنوعى از كتاب ارائه شده بود، ترجمه محمدرضا محجوب كه توسط شركت سهامى انتشار عرضه شد در سال جارى به چاپ هشتم رسيد. اين كتاب به رغم آنكه مزيت هاى فراوانى داشت، چند ضعف مهم هم داشت از جمله سنگين بودن بعضى از مفاهيم ارائه شده در كتاب و ديگر خلاصه و موجز بودن آنها. اين مشكلات باعث شد كه بسيارى از خوانندگان غيرمتخصص (كه كتاب در واقع براى آنها به نگارش درآمده بود)از درك كامل محتواى آن ناتوان باشند. به همين دليل يكى از منتقدان زمانى گفته بود بيست ميليون نسخه از اين كتاب به فروش رفته است، اما عمده خوانندگان كتاب هيچ وقت نتوانسته اند آن را به پايان برسانند.هاوكينگ بعدها نيز براى خوانندگان غيرمتخصص كتاب هايى تاليف كرد كه از جمله آنها مى توان به تاريخچه مصور زمان، سياهچاله ها و جهان هاى كوچك اشاره كرد.ديگر كتاب مهمى را كه هاوكينگ تاليف كرد جهان در پوست گردوThe Universe in a Nutshell نام دارد. وى در مقدمه اين كتاب گفته است كه ناشر و بسيارى از مردم كه از موفقيت كتاب پيشين وى خرسند بودند، از وى مى پرسيدند كتاب بعدى را چه زمانى منتشر مى كند؟ اما وى علاقه اى نداشت كه كتابى همانند كتاب اول بنگارد و آن را دنباله تاريخچه زمان يا تاريخ مشروح تر زمان نامگذارى كند.وى مصمم بود در زمانى كه فرصتى كافى دارد دست به تاليف كتاب بزند تا مثل تاريخچه زمان موفق از كار درآيد و البته اين روش موثر افتاد و كتاب جهان در پوست گردو نيز در سال ۲۰۰۲ به عنوان برترين كتاب علمى جايزه آونتيس را از آن خود كرد.
اما هاوكينگ خود در مقدمه كتاب جديدش نقدى بر تاريخچه زمان مى نويسد و يادآور مى شود كه آن كتاب به شيوه خطى نگارش شده بود به طورى كه فصل ها به لحاظ منطقى به يكديگر وابسته بودند. هر چند اين روش براى بسيارى از خوانندگان خوشايند است، اما اگر كسى نمى توانست مفاهيم ارائه شده در فصل هاى اول را درك كند، همانجا گرفتار شده و هرگز به موضوع هاى جذاب بعدى نمى رسيد. به همين دليل براى آنكه كتاب جهان در پوست گردو خواندنى از كار درآيد به شيوه درختى تنظيم شده است، يعنى فصل هاى اول و دوم كتاب با عنوان هاى تاريخچه نسبيت و ريخت و شكل زمان تنه اصلى كتاب است و پنج فصل باقيمانده كتاب همانند شاخه هاى فرعى از تنه اصلى درخت منشعب مى شود. اين نكته باعث شده است كه خواننده بتواند پس از اتمام فصل اول و دوم ساير فصل ها را به هر ترتيبى كه خود مايل است مطالعه كند. نكته مهم ديگر آن است كه كتاب پر است از شكل ها، تصاوير و نمودارها كه به تشريح و توضيح بعضى از مفاهيم غامض اشاره شده در كتاب مى پردازند و در نتيجه ساده تر مى توان آنها را درك كرد. اين كتاب كه در هفت فصل با عنوان هاى تاريخچه نسبيت، ريخت و شكل زمان، جهان در پوست گردو، پيش بينى آينده، نگاهدارى و حفاظت از گذشته، آينده ما و جهان نوين پوسته اى تنظيم شده است حاوى بعضى از جديدترين حوزه هاى پژوهشى معاصر هستند و هاوكينگ توانسته با قلم شيوا و طنزآميز خود آن را خواندنى سازد. كتاب جديد هاوكينگ هم به قلم محمدرضا محجوب ترجمه شده است.
بیماری
مختصری از بیماری:در این اختلال نقص مختلط موتور نورون فوقانی و تحتانی در اندامها ،گاهی همراه گرفتاری بولبر وجود دارد.تشخیص قطعی بیماری وابسته به وجود نشانه های نورون محرکه فوقانی و تحتانی در ناحیه بولبر و در حداقل دو منطقه دیگر نخاعی منطقه نخاعی و یا در 3 منطقه نخاعی است.
سو تفاهم نشه! اینهمه رو من تایپ نکردم.منبع داره.
نتیجه ای که کاملا بهش اعتقاد پیدا کردم:عاشقی تنها یک چیز است:شکستن غرور!
نمی میرم مگر پیروز شوم.مائده